در زندگی زخم هائی هست که ...

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد...

 

احساس غریبی می کنم تو این بیغوله

هیچکی برام آشنا نیستش

تو پیاده رو که قدم می زنم از لابلای ادمها ازدحام  شلوغی

من زبون اونها رو نمی فهمم

تنهام تنهای تنها

این درد دل نیست این حرفهای شیک نیست

این درده این زجره که می کشم

خیلی سخته تو یک جمعی باشی ولی با  اونها نباشی مثل اونها نباشی سخته عذابه عذاب

زندگی من مثل بقیه طبیعی نیست نرمال نیست حرفام براشون غیر عادیه برای همین کمتر حرف می زنم فقط خدا می دونه که این تو چه خبره فقط خدا

من شاید زندگیمو پای اون چیزی که بهش اعتقاد دارم بزارم ولی برای اونها باور کردنی نیست

احساسم منطقم با اونا یکی نیست میخوان که منم مثل خودشون کنن ولی نمی تونن

خیلی چیزا و می بینم که هیچ جوری نمی تونم به خودم بقبولونم که من هم باید این کارو بکنم

شاید برای من مرگ خود خوشبختیه خیلی بهش فکر می کنم خیلی اگه الان وقته رفتن باشه چی دارم که بهش دل ببندم کی دارم که دل ازش بکنم  شاید یکی. که هنوز نمی تونم فکر کنم زندگی من بعد اون می تونه ادامه داشته باشه اون تنها دلیله خدا هم می دونه خیلیا رو از دست دادم و تحمل کردم ولی اگه این بره بعدش سخته که بگم من هستم یا نه

آی امروز گریه کردم آی گریه کردم دلیلش یک گربه بود که هر روز بهش غذا می دادم ولی امروز هر دو تا پاشو با تیر زده بودن   دوستم میگه بنداز تو بیابون که جلوی چشمت نباشه بندازش تو چاه 

بعدش که رفت گریه کردم

دیدی گفتم مثل بقیه نیستم

خدا مصبتو شکر اخه اینم دل بود بهم دادی تو این جنگل آدمها که حیووناش معصومتر و پاکترن اخه من اینجا چیکار می کنم

کجا برم که چیزی نبینم چیزی نشنوم

در ظاهر برادرم بود در ظاهر خواهرم هست ولی فرسنگها روحمون با هم فاصله داره تنها ارزوم  تو این دنیا اینکه با یکی دو روح بزرگ آشنا بشم بعد هم عمرم زیاد نباشه که همینم زیادیه

 

 

 

 

 

در این جا چار زندان است

چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب

دشنه ای کشته است

کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام

جسته اند

کسانی، نیم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

می شکسته اند

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست

می دارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

من اما در دل کوهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ

صبور این علف های بیابانی که می

رویند و می پوسند و می خشکند و

می ریزند، چیزی نمی شنوم

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست

جرم این است

احمد شاملو

 عنوان فیلم و موسیقی متن : مرثیه ای برای یک رویا :

 

http://www.4shared.com/audio/XTTTSZv1/Clint_Mansell_-_Requiem_For_A_.html

 

 

موسیقی بالائی و با این کلیپ ببینید :

 

http://www.4shared.com/video/M21-If6s/You_must_see_this.html

 

هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت

 

 بیا ای مرگ جانم بر لب آمد         بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا شمعی به بالینم بیافروز           بیا شعری به تابوتم بیاویز

دلم در سینه کوبد سر به دیوار      که این مرگ است و بر در می زند مشت

بیا ای همزبان جاودانی                که امشب وحشت تنهائی ام کشت

 

پ.ن : از همه دوستانی که نتونستم به وبلاگشون سر بزنم یا تو بازی وبلاگی شرکت کنم  معذرت می خوام اوضاع و احوال روحی خیلی وقته که بهم ریخته

تا دوباره ها بدرود

/ 0 نظر / 21 بازدید